|
|
|
|
|
از تو که پنهان نیست عزیز دلم می دانی معنی دلتنگی را خوب می فهمم خوب که می گویم یعنی آن قدر می دانم که جای خالی آدمها را نمیشود اندازه گرفت یکی می رود و تو نفس می کشی نبودنش را ، آن دیگری که می رود نفس تو را هم می برد. با این همه زمان از کنار خالیِ نبودنشان آرام آرام که گذشت ، اندازه ی نبودن ها را عوض می کند یک وقتهایی می شود شبهایی که تنگی اش راه را بر گلویت می بندد و یک وقتهایی میان شادی های زود گذر روز - مثل رگبار تند بهاری - عمقش کم می شود هم قد خاطره ای که اندازه ی همان ابرهای بازیگوش در آسمان دلت می ماند و می شود رگباری تند و حکایتی دل پذیر یا آهی آرام با لبخندی تلخ اما کوتاه ... می دانی گوشه ی دلم، اینهمه سال آمدن و رفتن آدمها یادم داده کسی که می رود حتما دوام زندگی اش ، زنده بودنش حتی! به هزار و یک دلیل گره خورده با رفتنش از سر اتفاق یا به اجبار، خواسته یا ناخودآگاه ...باید برود که اگر بماند یا اگر بازگردد خوش بختی برایش می شود تصویری زیبا اما دور ، حسرتی بزرگ ، دریغ ، درد ... و برای تو هم آن جای خالی پر نمی شود با بودنش ! می شود حفره ای عمیق ، تاریک تر و سردتر از گور ! همین است که شده قصه ی تنهایی روزگار ما ، چه بسیار از کنار هم گذر کرده ایم بی حواس... با اینهمه باور کن بهتر است جای خالیش درد کند و جهان پر باشد از حسرت صبح هایی که بنا بود با آن دیگری بیایند و نیامده هم خاطرشان عزیز بماند ، اما نرسی به آرزوی رفتن، به مرگ ...
پی نوشت :دوستی که بی نهایت برای من عزیز بوده و هست به من یاد داد که اولویت زندگی آدمها متفاوته بعد تمرین کردم به اولویتهای آدمها احترام بذارم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:53 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دومین یکشنبه ماه می هست و ما صبح که چشمان شهلایمان را گشودیم در ذهنمان بود زودتر بیاییم تا بتوانیم بنویسیم در مورد دومین یکشنبه ماه می ، بعد ما از دیرباز که سوار ماشین می شدیم در گرما یا سرما اصلا بدون بستن کمربند ایمنی احساس خوبی نداشتیم یعنی به جان عزیزمان شاید در تمام عمرمان چند بار کمر بند نبسته باشیم و امروز انقدر حواسمان به دومین یکشنیه ماه می بود که یادمان رفت کمربند ببندیم و همین که رسیدیم سر چهارراه یک اقای پلیس لاغر قد بلند گفتند نگه داریم و دخترک ترسویمان پرسیدند مامان چرا نگه داریم ؟ بعد ما از ان زمان پیاده روی ها که پلیس های انتظامی کمک می کردند به ما کلا پلیس های نیروی انتظامی را دوست داریم چرا که خودمان بارها به چشم خودمان دیدیم چقدر به نجات مردم کمک کردند در ان روزهای سخت ، خلاصه نگه داشتیم و پلیس لاغر قد بلند گفتند کمربند نبستید و ما لبخند زدیم و گفتیم بله متشکریم و خواستیم کمربند ببندیم که گفتند دیگر فایده ندارد (همان مدل حالا دیگه تو رای دادی) کارت و گواهینامه را بدهیم خدمتشان و ما هم مدارک را تقدیم فرمودیم تا ببرند بدهند به یک عدد پلیس چاق قد کوتاه تا مرحمت بفرمایند به حال ما در اغاز صبح زیبای دومین یکشنبه ماه می ، و چون این تفقد به درازا انجامید ما همراه دخترکمان پیاده شدیم و رفتیم به نزد پلیس چاق قد کوتاه و با چنان روی خوشی سلام و صبح به خیر گفتیم که انگار قرار بود ما را تشویق کنند! و بعد جریمه را گرفتیم و با لبخند گفتیم ممنون و اقای پلیس با تعجب نگاهی به شکل ابله ما انداختند و به دخترکمان گفتند خوش به حالت با این مامان خوش اخلاق (این را دروغ گفتیم به خودمان گفتند خوش به حال همسرمان!) و البته ما بیشتر تشکر کردیم و سعی کردیم گنده تر لبخند بزنیم و بعد همراه جریمه و دخترکمان سوار ماشین شدیم و فکر کردیم در هر حال امروز دومین یکشنبه ماه می است و ما می توانیم روز جهانی مادر بودنمان را به خودمان و همه مادران دنیا تبریک بگوییم پس روز جهانی مادر مبارک ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 7:23 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
یک استاد ایران دوست آلمانی: شما ایرانی ها همیشه به تاریخ تان می نازید بی آنکه پاسخگوی امروزتان باشید!ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:26 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
بي تو در هر غروب غربتي نهفته ، چنان غریب که از هراس پناه می برم به بافه های خیال بی تو در هر غروب با دلم می گویم خیالم از تو راحت است که می آیی اما این بغض سمج امانم نمی دهد که تنگ در آغوشت بگیرم بی تو در هر غروب نشسته ام به انتظار تا ترک تو از انزوای محال جایی میان اسمان و زمین معلق و باز هم تو را می پرستم ... پی نوشت : خوب نیستم و بدی حالم فقط به خاطره اینه: عروس خون بس ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:34 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار که مي شود انگار حجم بزرگي از خوشبختي مي نشيند روي انگشتانم انقدر که نوشتن را غير ممکن نه،اما دشوار مي سازد ... هنوز از اولين سال زياد نگذشته و چه خوب به خاطر دارم که اسمان باریده بود ان شب و من انگار ترسیده بودم از صدای رعد یا دلم به شور افتاده بود که چه باید بکنم اگر میانه باران که بی وقفه می بارید در ان نیمه شب خیس اتفاق بیفتد ... خنکای صبح که درد هوشیارم کرد دانستم چیزی نمانده تا آمدنت به روزگارمانگار روی نورهای بکر صبح راه میرفتم از شوق ... که ابتدای قصه ی روزهای آفتابی دل بودی و خنده های سرخوشانه ات بلند تر از هر خاطره ای دلیل خوشبختی روزگارم شد... هفت سال بهانه ی بودن منی و من چه بی اندازه دوستت دارم فرشته ی باهوشم ...
پی نوشت 1: همکلاسی های فعلی دخترم چند تا بچه اند که فقط پولدارند ... برای روز معلم برای معلمهاش هدیه گرفتم ، مادر یکی از همکلاسی هاش (از همه پولدارتره و البته بی سواد تر و ...)گفته بود پول بیارید برای روز معلم ، کارین گفته بود مامانم هدیه خریده و اوون خانوم گفته بود مامانت خیلی اشتباه کرده کارین موقع تعریف انگشتش و گرفت بالا و گفت بهش گفتم خاله ببخشید همه که اروم شدند گفتم مامانم مهندس کامپیوتره شاید شما ندونید اما مهندس های برنامه نویس هیچوقت اشتباه نمی کنند!! پی نوشت 2 : توی مدرسه جدید ثبت نامش کردم عجیبه که اینجا یه همکلاسی به اسم کارین و با فامیلی یکسان هست !!! یکی از دوستام گفت اسم پدر اوون یکی کارین ... چیه باید بپرسم ضرر نداره !! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:20 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو به عرش هم برسم یا خود خورشید هر غروب سرم به سنگ خواهد خورد... پی نوشت : قدیمیه و تکرای ... دلم می خواست چیزی بذارم تا بحث قبلی تموم بشه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:17 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
1-گاهی یه ایینه برداشته می شه و ما تصویر خودمون و توش می بینیم اگه اوون تصویر رو دوست نداریم با شکستن ایینه درست نمی شه راه دیگه ای باید باشه ... 2-اگه تو گفتی دزدی بده این قضاوت نیست این نظر توعه اگه گفتی تو دزدی و حقت اینه که بری زندان این یعنی قضاوت باید در جایگاهش باشی و شرط هاش و بدونی ... 3- اینجا از فقر از کودک ازاری از دروغ و... نوشتم یه بخش اجتماعی کنار صفحه هست چون من توی این مملکت زندگی می کنم و دلم میخواد رو به بهبود بریم... 4-این پست رو برداشتم ،قصد ازار دادن هیچ ادمی رو ندارم و نداشتم توی زندگیم قسم می خورم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:7 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
همزاد خاک خوب گندم منم زرین تر از آفتاب اما نیم نگاه تو خیالم را ابری می کند وسماع گندمزار چنان دیوانه ام که برای ماندنت از دلتنگی زمین بگویم ... هی... آرزوی دورم همبستر خیال تنهایی ات می شومتا ریشه کنی درون تنم و بگویمتاز پس این همه درد حضورت اعاده ی امنیت استو من چه بی اندازه دوستت دارم مهربان ... پی نوشت : برای تو و برای فروزش بسیار عزیزم که شادمانیش بهانه ی نوشتن این عاشقانه شد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:34 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
خنکای بهار لم داده سمت خیال من باران که بند آمدذهن پنجره ها را پاک می کنم از هر آنچه بوده ایمجدا می کنم او را از صفحه ي حوادث زندگی امان و سپس مچاله!فقط برای بهتر پاک کردن! آرام آرام که محو شد نامش انگشتان جوهری ام را می شویم که ردی نماند از سیاهی صبر کن دخترم باران که بند آمد ... پی نوشت : خودم هم همین حس و دارم که عجب قاتل بالفطره ی خونسردی می تونم باشم هاهاهاها |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 10:5 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
تنم بين چه رنجي مي کشد تا خار به صبح رساند هر شبِ بيداريِ خود را، سردردهای ناخوانده ی بی انصاف وامی دارم به شب بیداری ،هفت روز ممنوع هم که باشد و کسی نباشد به تسکین این دردِ بی هنگام، خیال تو می شود تخته پاره ی نجات در نیمه شبهای تنهایی و بیخوابی هر چه قدر هم که هراس داشته باشم از بازگشت ان کابوس دلتنگی و انتظار باز کسی در من تمام شب را -به التماس- جایی حوالی اغوش خیالت می خواهد ،که راحتیِ خیالم باشد و درمان به رهایی از این دردِ تلخ و کسی دیگر کمی انسوتر نهیبم می زند مُدام که هی ساده دوباره انچه مي ماند تو هستي و يک عمر حادثه ي نيامدنش
و مي بَرَدم به تصوير سياهِ روزگار انتظار، جدال بی رحمانه ای ست این سو كسي مدعيست به ارامش تنم و ان سو ديگري نميداند اميدي اگر نباشد از درد پناهي ندارم جز شبهاي بيرؤيا و روزهاي خسته... و من چقدر دلم می خواهم بیایی... که مهتاب از خیال من ابری نباشد...که نور تازه با تو خورشید شود ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:52 توسط massi
|
|
||