![]() |
![]() |
|
|
گیج و گنگ این سوی دریچه نظاره گر بوسه ی خورشید و کوه آغاز طلوع یا واپسین دم غروب نمیدانم!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:32 توسط mastaneh&amir |
|
|
هفته پیش خوونه مامانم با برادر عزیز که حاضر به دادن رای نبودند کلی بحث انتخاباتی کردیم بعد از خاتمه بحث برادرم گفت کارین بیا یه بوس به دایی بده خیلی خسته ام کارین کله اش و برگردوند گفت نمیدم اصلا به من چه مربوطی داره حرف مسی رو گوش کن !!
چند روز پیش: کارین: مامان اسم صاحبخونمون اقای رضبیه؟ (رضوی) من: اره عزیزم ک: خدا رو شکر که احمدی نجات نیست مسی!!! من: هان؟!!! ک: اخه توی مهد کودک ارین بهم گفت باید به اقای رضبی... وای مسی منظورم اقای موسبی (موسوی) بود باید رای بدی !! دیروز از معدود دفعاتی بود که پدر کارین اونو سر وقت(ساعت ملاقاتشون ۸ صبح تا ۳ بعد از ظهر روز جمعه است) برگردووند و ما متعجب مووندیم ... بعد کارین دستش رو که با سیگار سوخته بود نشوونم داد (میدونم اتفاقی بوده بعضی از پدرها خیلی بلد نیستند مراقب بچه ها باشند نه اینکه قصدی داشته باشند)۳ تا تاول روی دستش بود ازش پرسیدم فرشته من خیلی گریه کرد؟ گفت : نه مسی خودت گفتی که باید تحمد (تحمل) کنیم منم تحمد کردم تا این قلنبه هاش خووب شه چیزی نشده که انگار پشه ها ماچم کردند!! و شب موقع خواب داشتم جواب اس ام اس میدادم گفت اس ام اس چیه؟ گفتم مال انتخاباته عزیزم .. گفت: مامان موسبی پرنده(برنده) میشه حالا دیگه بخواب!! پی نوشت : یه کامنت قشنگ از مهرناز عزیزم داشتم که میذارم اینجا ما حامی مردی هستیم که چیز میگوید اما دروغ نمیگوید,تهمت نمیزند ,مرد است و ناموس دیگران را در راه قدرت گرو نمیگیرد... مسی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 12:3 توسط mastaneh&amir |
|
|
با گریه هم تمام نمی شود این بغض ناتمام تیر میکشد سرم حل شده ام در تیرگی شبم ! خالی از زندگی صادقانه می گویمت من زنده به بودنِ توام بگذار مادر نگران سرما باشدو دریچه ی باز اتاق نه این سقف کوتاه بی ستاره که بر سرم می ساید و شب که به پوست تنم چسبیده! من اینجا از پس دریچه هر شب به انتظار قدمهایت کوچه را می پایم
پی نوشت: انقدر حالم خوب نبود و دلتنگ و بی اشتها که ریسم (یه خانوم نازنین حدود ۵۰ ساله که خودش مثل اسمش می مونه نازنین و مهربان و البته جدی) وقتی خواستم برم امیر رو ببینم گفت برو عزیزم ...و وقتی برگشتم با تعجب گفت فکر کردم می بینی اش و سرحال برمیگردی چرا این شکلی شدی؟(امیر حالش خوب نیست) اگه این پست ها به هیچی شباهت ندارند نه شعر نه نثر نه هیچ چیز دیگه ای معذرت میخوام این روزها فقط مینویسم که رها بشم برام دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:54 توسط mastaneh&amir |
|
|
زنده در هوای بودن توام
که بی تو نفس تنگ می شود و دل تنگ تر دوباره دلتنگم برای روزهای بودنت لحظه های رفتنت حتی روزگار کودکی همان روزهای شاد شروع روز با صدای مادر نان و پنیر و عطر چای کیف سنگین مدرسه دفترچه مشق و کتاب حساب همبازی کوچه و غروب قصه های مادربزرگ و خواب خوابی چند ساله تا صبح ... زنگِ ساعت و کار شب ... سنگینی نبودن تو و حجم ِخالی ِخانه و دلِ تنگِ من و خیال ِمادر بزرگ ... مسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:44 توسط mastaneh&amir |
|
|
یک نفر می میردو این بار نمی اندیشم که اگر من بروم دخترکم .... یک نفر می رود .... این بار دلم می لرزد ...کودکانش از درون می پاشم ... کودکانم امشب به کجا می خوابند؟ پسرش ... نه پسرم دختر خوب خودم ... مادری می میرد نان گندم بد بوست .... وخداوند .... نمی دانم کو ؟!! مسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 8:32 توسط mastaneh&amir |
|
|
اين تضمين دلنشين شهريار از شعر استاد سخن سعدي، تقديم به مسي عزيزم. البته بيت هايي كه بوي بيوفايي ميده در مورد تو صدق نمي كنه اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي حيف باشد مه من كين همه از مهر جدايي گفته بودم دل من خون نكني باز كجايي "من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي" مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم نغمه ي بلبل شيراز نرفته است ز يادم "دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي" تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه مرغ عاشق چه كند گر نرود در پي دانه پاي عاشق نتوان بست به افسون و فسانه "اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجايي؟" تا فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت عمر بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت سر و جان و زر و جا همه گو: رو به سلامت "عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي" درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان كس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان "حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي" هر شب هجر بر آنم كه اگر وصل بجوييم همه چون ني به فغان آيم و چون چنگ بمويم ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم "گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي" نرگس مست تو مستوري مردم نگزيند دست گلچين نرسد تا گلي از شاخ تو چيند جلوه كن جلوه كه خورشيد به خلوت ننشيند "پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند تو بزرگي و در آيينه ي كوچك ننمايي" نازم آن سر كه چو گيسوي تو در پاي تو ريزد نازم آن پاي كه از كوي وفاي تو نخيزد شهريار آن نه كه با لشگر عشق تو ستيزد "سعدي آن نيست كه هركز ز كمند تو گريزد چو بدانست كه در بند تو خوش تر ز رهايي" در بند تو خوش تر ز رهايي مسي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:27 توسط mastaneh&amir |
|
|
یه خیابون هست موازی نفت که ظفر رو به میرداماد وصل میکنه این راه هر روزه منه تا بیام برسم اداره امروز صبح یه آقایی بدون کمترین اهمیتی از یکی از فرعی ها با سرعت فراوان اوومد صاف جلوی این بنده حقیر و اینجانب با حداکثر توانم پای مبارک رو روی ترمز فشار دادم و هر آنچه روی صندلی بود ریخت کف ماشین که تصادف نکنم .... ماشین پشتی هم ترمز کرد و بوق آنچنانی (توجه کنید من جسارت نکردم و بوق نزدم) که حضرت آقای خطا کار سرش و از ماشین کرد بیرون (یه پسر بچه ۷ یا ۸ ساله هم توی ماشینش بود) و بنده را مزین به فحش های زیبایی فرمودند و آخرش هم گفت با اون مقنعه ات مملکت رو شماها به گ... کشیدید دیگه!!!
مسی با مقنعه و مانتوی اداره!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:16 توسط mastaneh&amir |
|
|
برای دخترم که شاید روزی بتواند و ببخشد مرا
آفتاب می خواهم داغ تا ذوب شدن به امید تطهیر شستشوی پیکرم با نور عریان ! در اختیار ِ خورشید در حسرت دوباره ی رویش و رهایی از تعفن ِ این چرک کهنه بد بو که سر باز می کند گاه گاه اما دردی همیشگی ست مسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:30 توسط mastaneh&amir |
|
|
ايستاده در انتهای زمین، در امتداد جنون، نهایت تاریکی و ابدیت تنهایی نظاره گر روزهای رفته بر باد و ویرانه های خاموش خسته از تکرار ِ آوای جغد منحوس هی باد را می خواند تا بیاورد بوی تورا یا ببرد هستی اورا ... می سپارد به باد ! هر چه باداباد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:23 توسط mastaneh&amir |
|
|
برای دریای عزیزم که شبهای نبودنت با صدای زیبا و کلام مهربانش آسان میشود
چونان زنان پا به ماه قدم از قدم بر نمی دارد این شب صبور سحر می کنم این بلندای یلدا را دلخوش به معجزه شراب همین جرعه های مانده در ته جام در حسرت گریه های بی پروا و فراموشی و خواب مستم نمی کند و سر نمی شود این حال خراب کام تلخ من و نبودن تو فرقی نمی کند این شبها شراب و قهوه و آب و با اینهمه مومن می مانم به برآمدن آفتاب مسی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:45 توسط mastaneh&amir |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من مستانه هستم و اینجا رو با امیر مینویسیم.... گاهگاهی هم از دخترم کارینا(که به اختصار کارین صداش میکنیم) خواهم نوشت
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|