|
|
|
|
|
خانوم ايكس هفته آخر هر ماه رو مي ره يه سالن اپیلاسیون ، آروم توی یکی از اوون اتاقکهای باریک که بهش
می گند کابین روی یه تخت سفید دراز می کشه تا یه دختر یا زن جوون تند تند
کاردک موم رو روی تنش بکشه و یک ساعت بعد خانوم ایکس دوش بگیره و ببینه که
هیچ مویی جایی از تنش نمونده و کیف کنه از اینکه قطره های اب انقدر سریع و
روون از روی پوست صاف تنش سر می خورند ، اوایل براش اسون نبود برهنه دراز
کشیدن روی اوون تخت و نمی دونست واقعا از شرمه یا از درد که اوون قدر اذیت
می شه اوون تخت باریک و برهنگی و وضعیت قرار گرفتنش و دختر اپیلاسیون کار
که تند تند کارش و انجام می داد ، خانوم ایکس و یاد مرده شور خونه می
انداخت تنها فرقش این بود که دختر باهاش حرف می زد اوایل سعی می کرد هر ماه
توی همون کابین قبلی بره تا ادم تازه ای تنش و نبینه اما یه روز کم کم
متوجه شد این دخترها هر کدوم قصه خودشون و دارند خیلی جالب بود از اینجا به
بعد خانوم ایکس یه تفریح تازه رو کشف کرده بود برای یکی از روزهای اخر ماه
! کافی بود وقتی روی تخت دراز بکشه و فقط گوش کنه! اولین دختر سمیرا بود
سبزه و کمی تپل ظاهرا یه پسر داشت که همسر سابقش با خودش برده بودش شهرستان
سمیرا صبح زود از اوون سر شهر با اتوبوس و مترو راه می افتاد تا به موقع
برسه و تا شب کار می کرد چند ماه یکبار یکی از اخر هفته ها رو مرخضی میگرفت
و می رفت مشهد تا پسرش و ببینه و بقیه روزها رو هم دلتنگ بچه اش می موند
می گفت شوهرم بچه ننه و بداخلاق بود ولی به هر حال بچه با اوون باشه بهتره ،
می گفت یه مشتریِ دکتر داشته که بهش گفته بهتره پسر بچه ها بعد از طلاق با
پدر بمونند و دخترها با مادر ، سمیرا دلش می خواست یه خونه داشته باشه نه
اینکه توی 40 سالگی خونه باباش زندگی کنه! اگه صیغه یکی می شد از این وضع
نجات پیدا می کرد شاید، سمیرا البته ترجیح می داد زن دوم کسی نباشه ولی خوب
راهی نبود تا کی می تونست این وضع و تحمل کنه؟ تقصیر سمیرا نبود که مردهای
40 ساله ی مجرد حتی اونا که بچه داشتند برای ازدواج دخترهای 18 ساله رو
ترجیح می دند! نفر دوم اما قصه اش جالب تر بود خانوم ایکس چند ماهی رو پشت
سر هم می رفت توی
کابین مینا تا ببینه بلاخره دخترِ مینا چی شد؟ مینا خیلی لاغر بود و
تقریبا هم قد و هم سن خانوم ایکس ، خیلی سال قبل همسرش فوت شده بود و به جز
یه دختر کوچیک چیزی برای مینا به جا نذاشته بود و اوون دختر کوچیک -رعنا-
حالا 18 سالش بود و چند روزی بود از خونه فرار کرده بود ، مینا می گفت یک
ساله این کار رو می کنه اما مچ دستش خیلی درد داره و خانوم ایکس پرسیده
بود از رعنا خبری نداری؟ مینا کفته بود نه ، این بار دنبالش نرفته بود این
چندمین بار بود که فرار کرده بود هر بار کلانتری و خونه دوست و اشنا و همه
جا رو گشته بود و دخترش و پیدا کرده این بار خسته بود اما ، اینهمه سال هر
چی خواسته بود براش تهیه کرده بود تا بتونه خوب درس بخونه و حتی دانشگاه
ازاد هم قبول شده بود اما حالا این شده بود، درسته که مینا ابراز احساسات
بلد نبوده حتی بارها دخترش و کتک زده بود اما هر بار وقتی
بچه خوابیده کلی گریه کرده و توی خواب اونو بوسیده پس نباید حالا رعنا این
بلا رو سرش بیاره ،مینا فقط می گفته اوون زیاد ارایش نکنه شب دیر وقت نیاد
خونه و اوون هر بار فرار می کنه رعنا یه بار به یکی از همکارهای مادرش هم حتی گفته
بود دیوونه است که همچین کاری رو می کنه وقتی هنوز چند سال وقت داره از
راههای بهتری پول در بیاره ! و مینا دیگه اونو همراه خودش نیاورده بود ، ماه بعد مینا گفته بود دوست رعنا زنگ زده و
بهش خبر داده رعنا با یه مرد 35 ساله ست خونه ی اوون زندگی می کنه بعد آه
کشیده بود که مرده هم سن اوونه نه دخترش و از خانوم ایکس خواسته بود دعا
کنه برای دخترش اتفاق بدی نیافته و خانوم ایکس هم دعا کرده بود رعنا بیماری
بدی نگیره و معتاد نشه و سالم برگرده خونه ! ماه بعد مینا نبود و خانوم
ایکس به ناچار رفته بود توی کابین شهلا ، شهلا یه پسر 10 ساله داشت و از
درس نخوندن پسرش می نالید شهلا با همسر و پسرش از شهرستان اومده بود تهران ،
ظاهرا اونجا تولیدی کیف و کفش داشتند و خونه و ماشین حسابی ، اما یه روزی
یه هو ایران پر میشه از کیف و کفش چینی با قیمتهای پایین و باور نکردنی
تولیدی اونا ورشکست میشه و خودشون می اند تهران، حالا شهلا از 9 صبح تا 9
شب توی سالن کار می کنه و پسرش به جای درس خوندن فوتبال بازی می کنه !
ماجرای شهلا ساده بود می دونست باید بره مشاور ، حتی می دونست باید دست
برداره از غر زدن سر همسرش تا اوون هوار نکشه و فحش نده تا بچه اش بتونه
برای درس خوندن تمرکز داشته باشه !فقط نمی دونست وقتی 11 شب با اوون همه
خستگی می رسه خونه و تمام تنش درد می کنه چطوری باید غر نزنه !!... دفعه
بعد خانوم ایکس نیم ساعتی منتظر مونده بود تا کابین مینا خالی بشه ، بدون
اینکه سوال کنه مینا خودش شروع کرده بود، دوهفته قبل دخترش زنگ زده بود
گفته بود خواب بدی دیده و نگران مادرش شده و دو روز پیش برگشته بود خونه
فقط این بار بدون اجازه می ره و هر ساعتی بخواد برمی گرده ، عکس خودش و توی
بغل دوست پسرش زده به دیوار اتاقش ،گاهی سیگار می کشه اما گفته می خواد
برای سال دیگه دانشگاه شرکت کنه و امیدواره تهران قبول بشه که مادرش خیلی
برای هزینه ها اذیت نشه ،بعد اه کوتاهی کشیده بود و گفته بود مچ دستش خیلی
اذیتش می کنه اما مجبوره برای هزینه ها از صبح تا شب کار کنه و خانوم ایکس
فکر کرده بود برای این همه کار چقدر درامد دارند؟ و تند تند توی سرش حساب
کرده بود 9 صبح تا 9 شب میشه 12 ساعت یعنی هر روز دستش به هر جای بدن حداقل 12 تا زن دیگه میخوره و لابلای موم چسبناک و تکه های پارچه توی اون اتاقک باریک عمرش تموم می
شه و در قبال هر نفر 17000 تومن می گیره مینا با لبخند گفته بود نه بیشتر
این مبلغ مال صاحب سالنه و سهم اوون خیلی کمه ، و خانوم ایکس به اوون زن
درشت با اوون موهای زرد و چمکه های پاشنه بلند فکر کرده بود که یکی دوبار
توی سالن دیده بودش ، ماههای بعد خانوم ایکس پیش مریم و هاله رفته بود هر
دو جوون بودند شوهر مریم خانوم باز(این اصطلاح مریم بود) بود و بیکار !
شوهر هاله شکاک بود و کتکش می زد می گفت ناراضیه که اینجا کار می کنم اما
اگه کار نکنم درامد خودش قد کرایه خونه هم نمی شه بعد هم ماتیک قرمز روی
لبش و توی اینه نگاه کرده بود و گفته بود دوستم میگه کانادا اپیلاسیون کار
برای مهاجرت قبول می کنه ... مریم از خانوم ایکس تعریف کرده بود و گفته بود
اگه همقد و هیکل اوون بود شاید شوهرش زن دیگه ای نمی خواست، اما هاله گفته
بود بهتره خانوم ایکس به عمل زیبایی سینه فکر کنه ،هاله از خانوم ایکس
خوشش اومده بود چون برعکس مشتری قبلی اخ و اوخ نمی کرد مریم دلش می خواست
ماه بعد هم خانوم ایکس و ببینه چون وسواسی نبود و از مشتری قبلی اش گفته
بود که یه تار مو نباید روی تنش بمونه البته مشتری که تقصیری نداره شوهرش
وسواس داره و میگه 17000 تومن پول می دم که چیزی روی تنت نباشه ، و آرزو می
کرد ای کاش همه مردها مثل شوهر خانوم ایکس بودند و ای کاش اوونم مثل خانوم
ایکس خوش هیکل بود و ... خانوم ایکس هنوز هفته ی اخر هر ماه رو می ره سالن اپیلاسیون و بقیه هفته های ماه رو فکر می کنه به کسی که گفته بود شاقترین کار دنیا گارکری معدنه و دومی اش پرستاری و اینکه اوون باید حتما یه بار بره یه سالن اپیلاسیون و به حرف دخترای اونجا گوش کنه، خانوم ایکس فکر نمی کنه تقریبا مطمئنه سالن اپیلاسیون آخر دنیاست برای دخترهایی که راه دیگه ای ندارند و هنوز می خواند شرافتمندانه پول دربیارند و زندگی کنند هر چند همه شون کمر درد دارند و مچ دستهاشون و مچ بند بستند ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:4 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
به دخترم دیکته می گم : بنویس منم که شهره ی شهرم به مهر ورزیدن ... وسطش توصیح می دم البته عشق ورزیدن درسته اما شما هنوز یاد نگرفتی ... نوشته : منم که شهره ی شهرم به اشق برزیدن !... می گه نگران نباش خودم درستش و نوشتم! توضیح می دم اشق اشتباهه در ضمن "ورزیدن "درسته یعنی محبت کردن شب موقع خوابیدن چشمام و می بندم که مثلا خوابم دستم و می گیره و می گه آخیش مامان خودمه مامان جونم قربونت برم به کس کشونش نمی دم به همه کسونش نمی دم ، چرا نمی دم خوبم می دم !! بعد یه هو می گه مامان چرا ازدباج نمی کنی؟ یه صدایی در می ارم شبیه اووهووم که ادامه نده بخوابه با ذوق می گه ازدباج می کنی؟ می بینم کار داره به جای باریک می کشه ، می گم نه! بخواب! غر میزنه اااااه!! می گم چرا باید ازدواج کنم ؟دستش و می کشه روی صورتم می گه : که بهت عشق ببرزه محبت ببرزه ... پ ن: امروز بزرگترین خوشحالی من این بود که فسقلی من موقع خواب تقریبا خودش کتاب سفید برفی رو خوند! همیشه نه ، ولی گاهی مامان بودن یعنی زندگی!یعنی نهایت خوشبختی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:15 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
درچند روز گذشته به حول و قوه ی الهی در کوتاهترین زمان ممکن مهمترین بحث مملکتِ البته اسلامی ما شد لباس داشتن یا نداشتن خانم بازیگری که من بی لباس و با لباس دوستش داشته و دارم ،و تقریبا هیچ روزی نیست که ایمیلی با این مضمون دریافت نکنیم ، البته من فکر نکردم اگه چیزی ننویسم و دهنم بسته بمونه یه وقت بو می گیره اما امروز نوشته آذرباد عزیز باعث شد به یاد بیارم متاسفانه ما جایی هستیم که از هیچ چیزی نمیشه فکر نکرده گذشت ...و فکر کردم اولین عکس العملم چی بود؟این بود که خوب دلش خواسته به من و دیگران چه؟ یه ادم عاقل با میل شخصی خودش یه جای دنیا کاری رو انجام داده که منع قانونی نداره کسی مجبورش نکرده و...؟ و البته فقط گذرا از ذهنم گذشت شاید کارش کمی بچگانه بوده با توجه به وجودخانواده اش در ایران یا ... اما با اینهمه از اونجایی که برای من لباس داشتن یا نداشتن ادمها مساله ای نیست پس بیشتر از این بهش فکر نکرده بودم هر چند که ته ذهنم کار اوون دختر مصری تداعی شد و باز هم خانوم ماجد مصری رو تحسین کردم و همه زنانی که به حمایتش لباس از تن کنند و با برهنگی بر علبه حجاب اجباری اعتراض کردند ... امروز توی وبلاگ دوست قدیمی و بسیار عزیزم مزدشت مثل همیشه یکی از جالبترین و کاملترین تحلیلهایی رو که می شد کسی بنویسه ، دیدم ... و بهونه ای پیدا کردم برای دوباره دیدن "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"... بعدا نوشت : ارینا امروز این لینک و برام اقلاین گذاشته بود : http://www.asriran.com/fa/news/197342/%cf%d1%ce%e6%c7%d3%ca-%e5%e3%ed%c7%d1%ed-%8d%d1%c7%db-%da%e3%d1-%c7%ed%e4-%98%e6%cf%98-%e3%da%d5%e6%e3-%cf%d2%dd%e6%e1%ed-%d1%e6-%c8%e5-%ce%c7%e3%e6%d4%ed- %c7%d3%ca-+%da%98%d3 خودم هم میخوام تحقیق کنم ببینم این خبر چقدر صحت داره و من میتونم کمکی بکنم یا نه ؟ شما هم بخونید اگه اطلاعات پزشکی دارید به من بگید ...ممنونم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:1 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها آدمِ خودمم ، من هستم و صلحی ملایم میان روح و تنم ، انگار پرچم سفیدی در دریایی آرام به وزرش نسیمی ملایم میرقصد... طول و عرض و عمقِ روحم درست اندازه ی تنم شده ... دراز کشیده ام بر ساحل امنِ تنهایی! تن سپرده به هماغوشی خورشید غلت میزنم در این آرامش مطلق، موجی اگر بیاید میهمانِ سفره تنم، آشفته ام نخواهد کرد ... زنی را می مانم که رخت کهنه ی تمام این سالها را در دلش شسته، روی بند اویخته ، کولی درونش را بوسیده به مهر و حالا رخوت را آرام آرام مزه مزه می کند زیر زبانش ... همین شکلی ام همین اندازه بی شکل و جاری ... پ ن:به دخترم دیکته می گم : بنویس ساقیا برخیز و در ده جام را می نویسه بعد می گه مسی باور کن این خیلی ایراد داره خانومم دعوام می کنه (من یه روز معلم دخترم و می کشم فعلا صلح و نمی خوام به هم بزنم ولی قول می دم ... به زودی)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 13:4 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
1-نزدیک خانه ما یک عدد سوپرمارکت(از همان ها که سابق بر این بقالی می خواندیمش) است که ما از چند سال پیش در راستای این که جو گیر باشیم که ننه ی خوبی هستیم و خیر سرمان می خواهیم دخترکمان را مستقل بار بیاوریم جلوی درش داخل ماشین منتظر می ماندیم و دخترمان را می فرستادیم داخل مغازه تا خرید کنند و گاه گاهی که میزان خرید زیاد بود خودمان هم همراه فرشته ی کوچولویمان می رفتیم داخل و لازم نیست بگوییم با توجه به زبان دراز دخترمان و اقای فروشنده محترم وجوان که از موهای فردار دخترکمان خوشش می اید دیری نپایید که هفت جد و اباد ما به سمع و نظر فروشنده رسید ... چند روز پیش خانم اردیبهشتی یک عدد پست نوشته بودند پیرامون یک کارتونی که اسم شخصیتهاش اسمرف (smurf) بود خدا از سر تقصیرات ما بگذرد دروغ چرا ما این اخر هفته گذشته را همه اش به مهمانی بودیم دروغ نوشتیم که وبگردی کردیم (وب گردی مال چند هفته پیش بود )رویمان به دیوار الان تصویرمان را شطرنجی ادامه دهید و بیشتر رویمان به دیوار که اخر هفته را به مهمانی و به نوشیدن گذراندیم الان ما را کلا تیره و تار ببینید و هر روز صبح با سردرد به زور از خواب بلند شدیم و خرید هفتگی هم نرفتیم! روز یکشنبه با بدبختی خودمان را چهار دست و پا به اداره کشاندیم و در راه برگشت به خانه همراه دخترکمان داخل فروشگاه شدیم و گیج و خسته تندتند خریدها را روی میز گذاشتیم تا صندوقدار حساب کند که چشم و چارتان روز بد نبیند یک هو چشممان به سی دی اسمرف افتاد و یک عدد برداشتیم گذاشتیم جلوی فروشنده دخترکمان فرمودند مسی من باب اسفنجی میخوام این چیه ؟ با رساترین صدایی که امکان داشت از يك موجود خواب الود بدبخت ساطع (ساتع!!)شود فرمودیم عزیزم این سی دی اسمیـرنوف هست خیلی قشنگه یعنی ما همین الان که یاد نگاه متعجب فروشنده و مردم داخل فروشگاه می افتیم ارزو می کنیم ای کاش زمین دهان باز می کرد و همان جا ما را می بلعید و لبه ی مقتعه امان از خاک بیرون می ماند و می شدیم کوه بی بی مسی اما انقدر اراحیف نمی گفتیم ! باز دخترمان پرسید اسـمیرنوف چیه مامان ؟ و ما باز با ژستی انچنانی توصیح دادیم اسمـیرنوف؟! وااااای نمی دونی چقدر عالیه پسر خانوم اردیبهشتی عاشقشه منم همینطور ... بعد تمام راه متعجب بودیم جرا مردم به ما لبخند می زدند؟!! تا امروز که بلاخره فهمیدیم ای دل غافل چه گندی زده ایم...امروز دخترم جلوی فروشگاه هی اصرار می کرد مسی نگه دار لطفا برای من ماالشعیر بخر و ما البته با سرعت نور عبور کردیم و هی در دلمان به روان پاک خانم اردیبهشتی درود!!! فرستادیم با این پستهایشان!!! پ ن : جان من نپرسید اسـمیرنوف چیه ؟ مارک یه مدل ودکاست 2-حالا که نوشتیم یادمان امد یکبار دیگر هم آبرویمان به خاطر بچه امان زیر سوال رفته بود از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان تقریبا دو سال پیش ما شبی میهمانی داشتیم و یادمان رفته بود یخ در فریزر بگذاریم و از مهربانوی عزیزمان اصرار که برویم از همسایه روبرو یخ بگیریم و از ما انکار که مهربانو جان سرجدت این خانواده محترم بی اندازه مومن هستند با این صدای موزیک همین مانده برویم یخ بگیریم و مهربانو در نهایت ارامش می فرمودند نه مسی متوجه نمی شوند برو بگو سلام ببخشید مهمون داریم بچه مون بهونه می گیره هوس چیپس و ماست موسیر و یخ کرده !!! بـــــــــــــــــــله ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 21:33 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
ما آخر هفته ای را درمنزل سپری کردیم و زان سبب که راهی به جایی نبود و هر سو که نظر کردیم فیلي عظیم الجثه و بد هیبت ایستاده بود و اصرار داشت ما را به مکانی درست راهنما شود و ما را راهی جز به وبلاگستان نبود به امر خطیر وبلاگ گردی مشغول گشتیم تا بفهمیم این جماعت پارسی زبان که دومین مقام وبلاگ نویسی جهانی را کسب نمودندی همی چه گویند دست نوشته های زنی را دیدیم که کودکش مدام و با شدت کتک همی زند و از پس هر بار انجام این عمل خطیر گریه ی بسیار همی کند !! و ان روز پستی نگاشته بود اندر بابش و در انتها نوشته بود نگویید مشاور بروم خودم میدانم کتاب هم زیاد خوانده ام !! بعد 80 نفر از بنی ادم که از سر اتفاق هیچ یک از اعضای طفل کتک خورده انگار نبودند برایش نگاشته بودند چه گریه کنی که اتفاق است و ما هم همی زنیم ای به روحتان... غلط همی کنید که بچه را به قصد کشت می زنید(ما خودمان هم یک بار دخترمان را یک دانه زدیم فقط یک ضربه حوالی باسن مبارکش زدیم قسم میخوریم پس خودمان هم ایضا به روحمان) ... کسی دیگر هزاران پست نوشته بود با دو مضمون خدایا شکرت امروز روز چندمه که غلبه همی کرده ام و ما گمان ساده بردیم بر لشکر سلم و تور غلبه کرده اند بی گمان یا بر سفارت انگلیس خائن ملعون !که انگار نکرده بودندی یعنی کرده بودندی اما ان کجا و این کجا ! نگارنده چند پست بعدی را صرف شمردن روزها همی کرده بود و خلقی نوشته بودندی افرین و بعد از چند پست نگارنده چنین نگاشته بود که گول شیطان را خوردم دوباره کردم!! و این حکایت عنقریب از اغاز تکرار شده و جمعی هم نالیده بودند که در روز چند بار با خودشان همی ... کنند یا نکنند... از این جماعت کردیم و نکردیم که گذر کردیم دیدیم کسی از گربه اش دو خط نوشته بود همراه چند عدد عکس و جماعت همیشه در صحنه وبلاگستان قریب صدها کامنت در وصف جمال گربه ی سرکار علیه !!! ثبت نموده بودند !!! به جان عزیزمان ما هی حیران ماندیم که اخر این کارها از برای چه باشد و نفهمیدیم ،البته وبلاگهایی شبیه خودمان هم دیدیم که هی زنجموره کرده اند و خلقی را گریان و هیچ مرگشان هم نبوده قصدشان جلب توجه و ترحم مردم بوده یکی از جفای یار گفته کسی از بیماری و دیگری از همسر نامهربان و اخرالامر رسیدیم به این جا که بر منبر همی رویم و بدیهیات را فریاد همی زنیم: ای کسانی که وبلاگ می نویسد (الا یا ایها الذین وبلاگ نویسون) بیایید چیزی بنویسیم زین پس که عرض خود نبریم و فرصت سایرین نگیریم ! فرزندم از خاطر مبر بد گفتن از خانواده همسر و ایضا خود همسر یا همسر سابق بسی خز و خیل است سر جدت رهایش کن (ها بو نده فرزند اَه اَه این اندازه هم سالاد کلم تناول نفرما ) و دوم انکه هی قوم و خویش خودت را با اسامی سامانتا و سورنا و سونیا نخوان و قوم همسر را با صغری و صفر و بیگم !! زشت است ، سوم انکه یک خط در میان تکرار نکن که بابایت پولدار ست و خانواده ات با فرهنگند و ... که قدما گفته اند افتادگی اموز اگر طالب فیضی ... نه رویمان به دیوار گفته بودند مشک ان است که خود ببوید نه انکه عطار بگویدو چهارم ان باشد که چون کسی در مخالفت با نوشته و عملت چیزی گفت چونان رفتار مکن که انگار نشادر در جایی ات فرو کرده اند (بزمجه کمی جنبه داشته باش )و آگاه باش که تا ایراد کارت نگویند صلاح نپذیری پس ارام بگیر و جای زبان ،گوش و عقلت را به کار بگیر و بیهوده فریاد مزن! پنجمین اصل ان است که بدانی ایمیلهایی که به تو فوروارد همی شود به سایرین هم فوروارد میشود هی از انها کپی پیست نکن به اسم خودت بتپان در وبلاگ !!... ششم انکه اگر جدا شده ای و اندازه مثنوی از جفای شوهر و وفای خویش نوشته ای دلخوش مباش به تعریف و تحسین انانکه مدام در تاییدت سخن گویند از مرد و زن، و انانکه مدام برایت پیام خصوصی درج نمایند و بانو خطابت کنند(در این قسمت تنها عناصر ذکور فعالیت می نمایند ) که اگر نیک بنگری شاید همسر خودشان در تارنمای دیگری از خیانت شوهرش می نویسد و همسر سابق تو از بهر وی همدری ها همی کند و در نهایت هر دو در هدف مشترکند ... و در آخر هی از زیبایی و مدرک و کمالاتت ننویس !!که باز هم مشک همان است و همان بو، نه این بو که تو مدام همی دهی و اصلا حواست نیست فرزند!انقدر حواست نیست که نمی بینی این جماعت هر روز در کوی و برزن به رفت و امد مشغولند از پی روزی و از میزان پیشرفت رانندگی خانمها!!!! با خبرند پس هی من باب دست فرمانت نگوز و دیگر ... اینها که من نوشتم پاره ای از زنان وبلاگنویس این مرز و بوم همی بودند که خودمان هم جزوشان باشیم من با اغراق گفتم نازنینان رویتان را ترش نکنید تنها بیایید چشمهایمان را بشوییم ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 16:3 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها حس غریبی با من است دلم می خواهد شادمانه ادامه دهم روزهای مانده از عمر را ، بی هیچ خیال غریبی با اینهمه بی بهانه دلم چنان تنگ می شود که باید دست و پایش را ببندم به حصار سینه،می شود دخیلِ ماهیِ مرده به تور می دانم...اصلا همین وقتهاست که دلم کسی را می خواهد تا به جای گوشهای شنوای تو برایش بی وقفه بگویم از همه چیز،از تنهایی دلم بعد از رفتن تو تا... نازِ چاقوی باریکم بر تن نحیفِ کرمِ بینوایی که بی دلیل سیب می خواست و گریه ی بی وقفه ام ،کسی چه میداند شاید کرمها هم از نوادگان حوایند... می بینی بازار خیالم این روزها داغ داغ است بی مشتری بی سکه!باور کن امروز صبح که بازهم میان اینهمه پیام چیزی از تونبود ساعتها فکر کردم به اینهمه بیخبری انگار کسی بودم از قبیله ای دور در افریقا یا حتی سرخ پوستی بدوی از امریکا چه فرقی می کند وقتی پروردگارت سالها اینهمه پیام اور فرستاده به نجاتِ بشر اما حتی یک نفر رنگین پوست نبوده تا بگویدشان راه رستگاری از کجا باید اغاز شود! و اسارت بشر از کجا؟شاید خدا هم تنها سفیدپوستان را از نژاد ادم می دانسته تا برایشان بلدِ راه بفرستد آنهم124000نفر؟یا شاید راه رستگاری تنها از خاور میانه گذر می کرده و بس؟اصلا حکایت اینها نبود چه می گفتم؟ می بینی چه اسان گم می شوم میانه راه؟ می شود در راه که میایی مرا جایی کنار جاده پیدا کنی؟ این بار یادم بده گاهی صدای سکوت از هر اوازی زیباتر است شاید خیالم دمی ارام بگیرد ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:50 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
کوتاه بیا دخترم از این پاشنه های بلند به آسمان راهی نیست هراس سقوط متوقفت می کند و زمان از روی تو عبور درهای خوشبختی بر پاشنه های انتظار می پوسند و ... به زمین بیاندیش و گامهای بلند همان که ابتدایش کندن است و انتهایش شاید دل بستنی دوباره ، اما مزه ی پرواز را به خاطرت خواهد سپرد و لذت زندگی کردن را ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 11:6 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته بودی
یك روز سردِ دیماه میآیی زير درخت چنار، كنار تير برق، پشت اتوبوس. هزار بار تیرهای چراغ برق اين شهر را شمردهام هزار چنار با من قد كشيدهاند هزار اتوبوس از خاطرات من عبور كردهاند و تو نیامدهای ای شعرِ بلندِ ماه گرفته! حالا هم هر دیماه با عجله به دنيا میآیم تنها برای اين كه دير به قرار نرسم ـ زير درخت چنار، پشت ايستگاه اتوبوس، كنار تير برق ـ آسیه امینی دی ماهِ من است و من هنوز هم که هنوز نه راز ماهها را می دانم نه این سالهای رفته را ... امسال هم تاریخ را نمی دانستم،خاطرم نبود ، بعد که یادم امد روزش را نمی دانستم، پریروز بود انگار که مرضیه از یکشنبه گفت و من فکر کردم چقدر دلم می خواهد از پس تمام اين سالهاي سخت روی برگ تقویم امسالم از شادی بنویسم و ازادی از گل و لبخند و بوسه از صلح و ارامش! و دستانم به پژواک هیچ پوزخندی نلرزد و نگاهم بی تفاوت بگذرد از ناتوانی های بزرگم که من همواره دلخوشی های کوچکم را داشته ام و بزرگی ادمهایی که مهرشان در جانم رسوخ کرده و پیکره ی مهر و دوستی اشان با هیچ ضربه ای فرو نریخته ...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:57 توسط massi
|
|
||
|
|
|
|
|
سایه های خیالم را هاشور می زنم سردیِ نگاهت غبار از رخ خیال بر می گیرد ... جای پای اشکهایم بر تن سفید کاغذ ... و اعتراف صادقانه ی دلم راستی به کدام دلتنگترم تو ... یا روزگار بودنت ؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:13 توسط massi
|
|
||