![]() |
![]() |
|
|
از كجا امده بودي
كه به سرعت باورت كرده بودم و حالا ....چه مانده از ان همه باور غريب؟ خوشبختي را با تو باور كرده بودم باور داشتم كه برايم همه ی عشق یعنی تو خيال خوشي بود وباوري غلط حالا ديگر باوري نمانده برايم تو باورهايم را نابود كردي بيا و ويرانه هايش را نظاره كن "خاموشي ويرانه ها زيباست "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:49 توسط mastaneh&amir |
|
|
دوست دارم باران كه مي بارد
از ايوان خانه خيره شوم به جايي دور دوست دارم خوابهايم پر باشد از صداي دريا وشمعداني هايم پراز گلهاي قرمز دوست دارم پاييز دوباره شمال باشم ميان آن مردم فقير و آن كودكان ساده دل دلم بوي خاك باران خورده ميخواهد هواي مه الود وعطر بهار نارنج و شعرهاي تو را ريرا* پي نوشت 1:ريرا دختري بود كه يه موقعي وبلاگ مينوشت و شعرهاش مثل باران قشنگ بود و ارامش بخش اما یه روز دیگه شعری ننوشت و یه روز دیگه شعرهای قدیمی رو پاک کرد...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:47 توسط mastaneh&amir |
|
|
توي يه وبلاگ راجع به بکارت خوندم نوشته بود دوستي داشته که شاگرد اول بوده و لي مجبور ميشه خودکشي کنه چون بکارت نداشته و فقط 18 سالش بوده جالبه منم دوستي داشتم که به همين دليل خود کشي کرد کلاس سوم راهنمايي بوديم نسرين سفيد بود و خيلي خوشگل هيکلش از ما درشت تر بود اون زود بالغ شده بود من و نسرين مبصر کلاس بوديم بسيار مهربون و اروم بود هميشه هم داشت لبخند ميزد يه خونه خيلي قشنگ داشتند که سفيد بود من هميشه فکر ميکردم نسرين شبيه خونشون هست تابستون همون سال خودکشي کرد من داشتم از جلوي خونه شون رد ميشدم که ديدم جيغ و فرياد مامانش بلنده يه عالمه قرص خورده بود و ميگفتند وقتي رسوندنش دکتر کبدش سوراخ شده بوده نميدونم اين حرفها چه قدر صحت داشت ولي نسرين مرد به خاطر اينکه بچه بود و اشتباه کرده بودمن حتي نميدونم ميشه گفت اشتباه يا نه؟ اما يه چيزي روميدونم اينجا ايرانه.. اينجا وقتي زن هستي و اشتباه ميکني تاوانش خيلي خيلي گرونه...اينه سرزمين کورش کبير؟
يه روز یه جایی بودم يه اقايي داشت به دوستش ميگفت يه دختر حسابي ميگيرم ...اینا به درد نميخورند ديگه راه دادگاه رو هم که ياد گرفتند و ديگه معلوم هم نيست که قبلا با چند نفر..... حرفهاش ادادمه داشت و چون خيال ميکرد خيلي منطقي و جذاب هست(مردتيکه اشغال ببخشيد من از فحش بيزارم ولي واقعا متاسفم که بعضي از پدر مادرها الفباي ادب رو هم به بچه هاشون ياد ندادند) دم گوش من به مزخرفاتش ادامه ميداد ... اين مرد هم از نسل کورش بود؟ همکار من همسرش لر هست(نميدونم کدوم شهر) و نزديک 60 سال داره يه روز که داشت راجع به کتاب بادبادک باز حرف ميزد گفتم فکر کنم راجع به تجاوز طالبان به بچه ها توي اين کتاب اغراق شده و نويسنده اش فکر نکرده که با اين کار خواننده را چه قدر اذيت ميکنه من اين کتاب رو هديه گرفته بودم و بعد از خوندنش تا مدتها فکرم ناراحت بود و عذاب ميکشيدم بعد همکارم از قول شوهرش گفت که وقتي بچه بودند اگه مراقب نبودند پسرهاي بزرگتر سريع بهشون تجاوز ميکردند و چون اين اقا از بچگي اش درشت بوده يه پسر ريز نقش که الان ادم مهمي هم هست باهاش دوست شده که کسي نبرتش چون قبلا برادر اون پسررا چند بار برده بودند خداي من مخم درد ميکنه ما کجا هستيم؟ اينجا واقعا سرزمين کورش هست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:27 توسط mastaneh&amir |
|
|
کارين که به دنيا اومد يه مدتي توي بيمارستان نگهش داشتند گفتند که تنفسش مشکل داره من هر روز صبح و عصر ميرفتم اونجا که شايد بتونم بهش شير بدم يه روز که منتظر بودم بيارنش يه خانوم مومن چادري رو ديدم که بسيار صورت قشنگي داشت و اونم منتظر بود ازش پرسيدم مثل من شيري که در سينه اش مانده اذيتش ميکنه يا نه؟ همون موقع پرستار اومد ...خواست بره تو اما پرستار نگذاشت يه هو با ترس از پرستار ميپرسيداين يکي هم مرد؟ گفت نه صبر کن برات توضيح ميدم عزيزم با التماس پرسيدپس چرا نمي زاريد ببينمش؟ با گريه ولي با صداي اروم حرف ميزد انگار نمي تونست حتي روي صندلي بشينه موجودي به اون شکنندگي کم ديدم اشکهاش مياومد و زير لب ذکر ميگفت و از اتاق بيرون رفت پرستار ميگفت صبر کن ولي فکر کنم طفلکي حتي نمي شنيد ... خيلي ناراحت بودم از پرستار سوال کردم چي شده گفت اين خانوم بعد از 15 سال باردار شده مامانش ماه هفتم بارداري اش ميميره و زايمانش زودتر از موقع ميشه يه 2 قلو به دنيا مياره پسره ديشب مرد دخترش هنوز نمرده ولي تا شب زنده نميمونه حالش بده
من تا همين چند روز پيش کمتر زني رو ديده بودم که اينقدر قوي باشه مردم غالبا موقع مرگ شيون و فرياد ميکنند ولي اون طفلک اينقدر شجاع بود که حقيقت تلخي رو که حتي جسمش نمي تونست بپذيره(اون از ناراحتي حتي نميتونست بشينه)بدون فرياد شنيد... چند روز از ترس خوابم نمي برد زنگ زدم به دوستم تينا. اون يه خانوم 26 ساله است که يه سرطان پيشرفته داره و اون شب تازه از شيمي درماني رسيده بود خونه(ميگه من وقتي ميرم شيمي درماني خيال ميکنم يکي ديگه مريضه من سالمم و مطمئن هست که خوب ميشه) به من گفت از چي ميترسي؟ من ميفهمم که تو از بي احترامي و بابت کارين ميترسي ولي چي کار ميتونند بکنند؟ ....بعد شروع کرد به تعريف گوشه اي از زندگي خودش البته با نهايت مسخرگي و لودگي گفت وقتي امير رو از پيش من بردند فقط 3 ماهش بود (شوهرش يه روز قهر ميکنه و همراه بچه و شناسنامه تينا و کليد خونه ميره خونه مادرش) شير از سينه ام ميريخت اما بچه نبود که بخوره رفتم دادگاه بعد از 15 مرتبه رفتن و اومدن شوهرم رو انداختم زندان اوين و حکم جلب مادرش خواهرش برادرش و زن برادرش رو هم گرفتم(چون نمي ذاشتند حتي بچه را ببينم) و قاضي انقدر دلش برام سوخته بود که براي همه حکم جلب داد و با غش غش خنده ميگفت که توي دادسرا همه به ترتيب منتظر بودند با سند ازاد بشند و چون سند کم اومد مادر شوهرم 2 ساعت در بازداشت موند گفتم امير چي شد گفت هيچي چندين ماه از ماجرا گذشته بود ديگه منو نميشناخت و پيشم نمي موند فقط گريه ميکرد دوباره دادمش به باباش حالا 4 ساله است گاهي مياد اينجا ميگه به بابا گفتم وقتي مامان بزرگ رفت بريم تينا رو بياريم پيش خودمون بعد هم گفت بي خيال بابا حوصله داري ديوونه.... تمام ماجراي بالا رو با مسخره ترين لغات تعريف ميکرد گفتم حالا دلت تنگ نمي شه ؟ گفت چرا معلومه که ميشه هر وقت امير مياد پيشم دلم خونواده ميخواد اگه بتوونم از خانواده ام جدا بشم و خوونه و کار داشته باشم امير رو ميارم ولي واسه اينکه لج فاميل شوهرم رو در بيارم هفته پيش رفتم 1 شب موندم پيش شوهرم توي خونه مادر شوهرم و دوباره زد زير خنده و شروع کرد به مزخرف گفتن...... حالم واقعا بهتر شده بود و فکر کردم به همه زنهاي شجاعي که دارند يه جوري زندگي رو به سختي ميگذرونند...... دلم ميسوزه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:35 توسط mastaneh&amir |
|
|
روزگار خوشي در راه است......ميدانم
منتظر ميمانم.... تا برف ببارد تا دخترک بيدار شود طناب پر از برف را ببيندو با شادماني از من بپرسد مهد کودک تعطيل است؟ منتظر ميمانم...تا پاييز دوباره برگ ها بريزد تا روي برگها بدود و گوش کنم به صداي برک ها و خنده شاد دخترک به زودي خيره ميمانم به چهره خواب رفته اش زير سايه سار درخت حياط با خاطري آسوده در همين تابستان داغ مثل ان روزها که هنوز کوچک بود و مست از خوردن شير در اغوشت به خواب ميرفت سينه ات را رها ميکرد و اخرين قطره شير از گوشه دهانش به بيرون ميريخت روزهاي خوشي در راه است ......من ميدانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:21 توسط mastaneh&amir |
|
|
در راستاي گراني لباس بچه ها و بي پولي و خرابي اوضاع مالي ليلاي عزيزم پيشنهاد داد که چرا براي کارين لباس نميدوزي؟ خوب چون مجبور بودم از چرخ خياطي مامان استفاده کنم و چرخ مامان تقريبا ادم رو دق مرگ ميکنه کمر درد و اينکه دائما نخ رو پاره ميکنه و.... به کنار تازه مامانم هم هر وقت ميگم مامان اين چرخ يه سرويس احتياج داره ميگه مامان توپارچه را ببر بذار خودم ميدوزم اين چرخ خیلی هم خوبه فقط حوصله ميخواد حالا دوختي که مامان ميکنه از جاده چالوس هم کج و کوله تره به هر حال من وقتي خواهر زاده ام پيشم بود و ديدم سر کارين با کیمیا(خواهر زاده ام) گرمه يکي از پارچه هاي قديمي مامان رو برداشتم و واسه کارين يه پيرهن دوختم انقدر اين کار کيف داشت و انقدر اين لباس به کارين مي اومد که حالا هر وقت فکرم ناراحته مي نشينم و براي کارين لباس ميدوزم
من قبلا هم خياطي ميکردم ولي فقط وقتي که مثلا لباسي که ميخواستم خيلي گرون بود يا فرداش ميخواستم برم مهموني و لباس گيرم نمياومد يا چيزي که ميخواستم رو پيدا نمي کردم هيچوقت هم موقع خياطي لذت نميبردم (کمرم هم درد ميگرفت) اما نميدونيد چه کيفي داره براي بچه ها لباس دوختن به همه کساني که بچه دارند پيشنهاد ميکنم لباسها رو خودتون بدوزيد اينطوري ميتونيد پارچه نرم و راحتتري بخريد و لباس مارک و... هم نداره که تن بچه اذيت بشه ممنون از ليلا جونم که هميشه بهم پيشنهاد هاي خوب ميده |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:11 توسط mastaneh&amir |
|
|
ديشب به کارين گفتم تو نقاشي بکش منم درسم و بخونم بعد دفترم رو برداشتم اما نوشتم: "براي کارين تو همه بهانه ي زنده بودن مني " داشتم نگاهش ميکردم سرش و بلند کرد ...چيزي رو که نوشته بودم براش خوندم پرسيد تو کتابت نوشته گفتم بله با لبخند گفت فکر کردم منو ميگي
کفتم خودم تو کتابم نوشتم براي تو گفت خوب تو هم زندگي مني!!!! پرسيدم دوست داري برات يکي از شعرهام و بخونم گفت بله براش يکي خوندم ميخواستم ببينم در مقابل شعرهايي که کودکانه نيست چي کار ميکنه ؟ تا آخر گوش کرد بعد پرسيد تموم شد گفتم آره عزيزم تموم شد گفت خیلی پي پي دارم بريم دستشويي طفلکي تمام مدتي که من شعر ميخوندم خودش رو نگه داشته بود من يه وقتهايي خودم هم نميدونم چرا کارين اينقدر خوب و مهربون و با شعوره؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:43 توسط mastaneh&amir |
|
|
من توی ۱ خونه صد و چند متزی ساکن هستم البته به لطف پدر مهربانم
و اتفاقا خونه بامزه ای هست باید راجع بهش بنویسم خونه ای که توی پست قبلی ام نوشتم مال دوست منه که بادخترش زندگی میکنه ما هفته قبل رفتیم اونجا با کارین دیدنشون ممنونم از لطف همه دوستای عزیزم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:3 توسط mastaneh&amir |
|
|
چه قدر توی ترافیک و گرما مونده بود تا بالاخره رسید خونه قشنگی بود هر چند انقدر کوچیک بود که به سختی میتونستی بگی خونه....تا رسیدند دخترش پرسیده بود اتاق خواب کجاست ؟ خندیده بودند و گفته بودن همه اش همینه
یه جای خیلی کوچیک با وسایلی مختصر ... همون وسیله های اشنای قدیمی ...نمیدونست چرا احساس دلتنگی کرده .... پزسیده بود بعد از اون همه سال سختی و دویدن فقط همین ها مونده؟ حداقل کاش وسیله هات مونده بود ؟ فرض کن بود کجا میشد گذاشتمشون؟ هیچ جا ولی سهمت از زندگی این بود؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:30 توسط mastaneh&amir |
|
|
میشود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:52 توسط mastaneh&amir |
|
|
توی پارک یه خانو می معنی اسم کارین رو پرسید گفتم یعنی پرکارو کوشا
گفت اخه چرا این اسم رو گذاشتی مثل اسمش میشه و مجبور میشه همه عمرش کار کنه فکر کردم رفتم خونه باید بپرسم مامان چرا منو نصفه صدا کردید؟ اسمم چه صفتی رو بهم داده؟ مامان ....مدتها بود یادم رفته بود خودم هنوز بچه هستم میتونم گاهی مامان نباشم بچه باشم دیروز موقع رفتن توی ماشین سعی کردم جیغ بکشم کسی نمی شنید یه جیغ کنده زدم ولی فایده ای نداشت مشکلی رو حل نکرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:48 توسط mastaneh&amir |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من مستانه هستم و اینجا رو با امیر مینویسیم.... گاهگاهی هم از دخترم کارینا(که به اختصار کارین صداش میکنیم) خواهم نوشت
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|