![]() |
![]() |
|
|
دلواپس شادمانی ام نباش کم کم رها خواهم شد از این بغض پیر بی انصاف داواپس روزهایم نباش آفتابیند حتی فضای خانه هم سرشار از نور افتاب است دیگر چه میخواهی مهربان شبها هم حتی انچنان ستاره باران است که دخترک از شمارش ستاره های بی شمارش به خواب میرود دلواپس نگاه نادرست و کلام زشت ادمیان نباش اسیبی نخواهم دید من دیر زمانی است که عادت کردم به گاهگاهی نشنیدن گاهگاهی ندیدن زخمی به روحم میماند و بغضی به گلویم اما هر بار ساده تر و اسانتر از اسمانشان میگریزم دلواپس دلواپسی هایم نباش سرانجام من نیزخواهم اموخت رهایی از این همه دلواپسی را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:45 توسط mastaneh&amir |
|
|
باز آمدم چون عید نو تا قفل رندان بشکنم گردون اگر دونی کند گردان گردون بشکنم همه بدیها رو پاک کردم پس تو هم چیزی نگو شاید شد و خلاص شدم از این گذشته تاریک تا یه روز نگاه کنم و دیگه سریع توی سرم نچرخه که" به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خویش را " بی شک روزگار خوشی در راه است گمان نکن که نمیدانم پس تو نگو از سفر و ارامش و حضور گرم دخترک که هر بار که کسی نام پدر را در حضورش میبرد تنم میلرزد از دلتنگی و ترس و احساس چند گانه اش که نمیدانم چه کنم که حرفی نمیزند و من میمیرم از درد و تنها شب به بهانه ای میگرید و میگوید تو هم بیا تا من ببینمش....و من مستاصل از گفتن اینکه حضور مرا نمیخواهند حتی به قیمت دیدار و ارامش تو...بگذار زمان بگذرد از عهده اش بر خواهم امد میدانم... شاید از این جا رفتیم جایی دور... شاید در این جابه جایی کوله بار گذشته ها جا ماند در همین دیار خراب... کسی چه میداند "شاید انقدر باران بنفشه بارید که عده ای قلیل شاعر رفتند پی ایینه و..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:18 توسط mastaneh&amir |
|
|
بلاخره لیاسش را عوض کرده بود میدانست تا مدتها سراغی از مانتوی طوسی نخواهد گرفت حالا رنگ سبز روشنی را جایگزین کرده بود به این امید که ارامش بیشتری بهش بده دائما احساس میکرد قلبش از جای خود خارج شده و صدای تالاپ تالاپش هی بلند تر میشه....از صبح در جواب هر حرف و سوالی فقط لبخند زده بود ...ترسش را تنها توی دنیای مجازی برای دوستان مجازی اش نوشته بود.....عصر موقع رفتن به خانه جسم و روحش خسته بود کارت خروجش را روی کارت خوان کشید و حرکت کرد غریبه ای گفت چه مانتوی خوشرنگی... حواسش پرت شد دهانش را برای تشکر باز کرد و قلبش از دهانش افتاد بیرون..........
صدای گوش خراش تالاپ تالاپ قطع شد ... حالا همه چیز ارام بود انقدر که میشد با ارامش فکر کرد . عشق نفرت ترس خشم ....هیچی نمونده بود ....زن نفس راحتی کشید قلب رو یه گوشه کیفش گذاشت و رفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:0 توسط mastaneh&amir |
|
|
روزگار غريبي است.... ميدانم كه ميداني
اي كاش روزگار كودكان به گونه اي ديگر بود اي کاش کودکم نمي فهميد غربت روزگار را يا روزگار مي فهميدکوچکي کودکان مرا همه کودکان سرزمين مرا توروزها و شبهايم را ميبيني و من نميدانم چه در ذهن معصومت ميگذرد خاموش که ميماني هزار سوال بر لبان فرو بسته ات ميبينم نگاهت که ميکنم لبخند ميزني خاموش که ميمانم آرام ميگويي دوستت دارم
این و چند ماه پیش روی دفتری که کارین توش خط خطی میکرد نوشته بودم یادم هم نبود کارین دیروز بهم دادش و گفت مسی اینو تو نبشته کردی تو دفتر من؟خودت دفتر داری دیگه تو دفتر خودت بنویس افرین الان کارین خوشحاله و شاد البته به مقدار ریادی هم لوس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:10 توسط mastaneh&amir |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من مستانه هستم و اینجا رو با امیر مینویسیم.... گاهگاهی هم از دخترم کارینا(که به اختصار کارین صداش میکنیم) خواهم نوشت
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|