![]() |
![]() |
|
|
برای مهربانترین لیلای دنیا
کجایی لیلا خیال شمال دیوانه ام کرده پاییز زیبایی در راه است نگو که نمی بینی اش بیا برویم مگر نه انکه دوباره مهر ماه نزدیک است مهر ماه و پاییزان پلور و بهشت رنگها دریا و ماسه های ساحل و صدای اب گوش کن لیلا نگو که نمی شنوی.....
این شعر مال لیلای عزیزم بود پس کامنتش رو میذارم اینجا: مبینم جنگل هزار رنگ قد برافراشته تا آسمان آبی در پیچ وخم های هراز را .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:27 توسط mastaneh&amir |
|
|
قهوه که میخورم
تلخی اش تو را به خاطرم می اورد که همیشه لیوانت تلخ بود به تلخی روزگارمان شاید طعم تلخ سیگار روی زبانم تلخی دهان تو را هنگام بوسه در خاطرم تداعی میکند من چه کنم که هنوز با هر اتفاق ساده ای تو همراهی رهایم کن ویرانم میکند این هجوم خاطرات رهایم کن رهایم کن رهایم کن .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:23 توسط mastaneh&amir |
|
|
گذرم از ان خانه تاریک
از ان کوجه خیس باران خورده از ان سال های ترس و تنهایی از ان همه روزهای سیاه چه قدر به طول انجامید؟تنها شبی من از کوچه های خیس باران خورده شبی سرشار از ترس و دلهره گذشتم در بیابان خشک نفزت و خشم روزهای داغ و تفته را تاب اوردم حالا بهار رسیده و منتظر بارانم چشم من و این باد سرگردان چند روزی است که دنبال ابرهاست صدای پای باران را میشنوم ابرهای ابستن از پنجره اتاقم پیداست شاید امشب ببارد و فردا افتابی باشد روزی تازه و سلامی دوباره به افتاب سلامی دوباره به خدای مهربان و سلامی دوباره به دخترک خواب الوده ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:58 توسط mastaneh&amir |
|
|
مهمونا چند تا چندتا از راه میرسیدند بلند میشد سلام میکرد و هر بار مامان با قیافه ای به ظاهر ناخرسند و نگران با صدایی تقریبا بلند میگفت انقدر نشین و پاشو عجیب بود چیزی رو که اون می خواست پنهان کنه مامان اصرار داشت به همه یاداوری کنه.....عمه خانوم از راه رسید و گفت مبارکه خوبی ایشالله عمه جون؟! به سلامتی حتما قیافه اش خیلی عجیب بود که عمه خانوم رفت سراغ مامان و پرسید دیشب کاری نکردند؟مامان گفته بود چرا تموم شد به سلامتی و گل از گل عمع خانوم شکفته بود و دوباره گفته بود مبارکه به به مبارکه!!!!!! ......یه لیوان اب خنک ریخت که بخوره خاله سریع ازش گرفت و گفت انقدر اب نخور خاله جون! نفهمید چرا؟ تشنه اش بود خاله که مثل مامان کارهاش عجیب و بی منطق نبود اون دیگه چرا؟ اون که همیشه مهربون بود حتی دیشب که اون دستمال مسخره رو داده بود دستش و گفته بود بگیر خاله جون ....فکر کرده بود چرا مامان اینکارها رو میکنه وقتی فرستادنش پیش دکتر پس این دیگه چیه؟.....
مثل یه جنازه خوابیده بود و گفته بود تمومش کن و مرد تمومش کرده بود و اون سوخته بود ....صبح خاله اومده بود و دستمال رو برده بود ....دستشویی داشت وقتی رفت توی دستشویی سوزش و درد شدید بهش فهموند که چرا نباید اب رو میخورد؟به سختی توونست کارش رو تموم کنه ..آینه رو برداشت و دوباره به دستشویی برگشت میخواست خودش رو ببینه... سلاخی شده بود اون سوزش وحشتناک بی دلیل نبود ...اب نخورد تا دستشویی نره ولی سوزش ادامه داشت....شب بود و هنوز میسوخت که مرد لباسش رو در اورد و داخل اتاق شد........
پی نوشت :فقط یه قصه است و به هیچ مساله و هیچ فردی مرتبط نیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:49 توسط mastaneh&amir |
|
|
اینو توی http://www.neemkat.com/ خوندم .... میدونم که همه اینطور نیستند
در بلاد ما. . . اینم چون عصبانی بودم نوشتم :
من و این حس غریب دلپذیر من و این دخترک شاد ملوس من و این خانه دلباز قشنگ جایت اینجا خالی نیست...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:14 توسط mastaneh&amir |
|
|
حس بسيار خوشايندي است حس خوب تابستان ظهر داغ طولاني سايه هاي لاغر و باريک دخترک خيس در حوض کوچک خانه بوي خوب ناهار اماده حس بسيار خوشايندی است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط mastaneh&amir |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من مستانه هستم و اینجا رو با امیر مینویسیم.... گاهگاهی هم از دخترم کارینا(که به اختصار کارین صداش میکنیم) خواهم نوشت
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|