تبليغاتX
وسیع باش و تنها و سربه زیروسخت

اين تضمين دلنشين شهريار از شعر استاد سخن سعدي، تقديم به مسي عزيزم. البته بيت هايي كه بوي بيوفايي ميده در مورد تو صدق نمي كنه. تو همه مهر و وفايي بانو

اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي

حيف باشد مه من كين همه از مهر جدايي

گفته بودم دل من خون نكني باز كجايي

"من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي"

مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم

وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ي بلبل شيراز نرفته است ز يادم

"دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي"

تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه

مرغ عاشق چه كند گر نرود در پي دانه

پاي عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

"اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

ما كجاييم در اين بحر تفكر تو كجايي؟"

تا فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت

عمر بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جا همه گو: رو به سلامت

"عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي"

درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان

كس در اين شهر ندارد سر تيمار غريبان

نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان

"حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان

اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي"

هر شب هجر بر آنم كه اگر وصل بجوييم

همه چون ني به فغان آيم و چون چنگ بمويم

ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم

"گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي"

نرگس مست تو مستوري مردم نگزيند

دست گلچين نرسد تا گلي از شاخ تو چيند

جلوه كن جلوه كه خورشيد به خلوت ننشيند

"پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نبيند

تو بزرگي و در آيينه ي كوچك ننمايي"

نازم آن سر كه چو گيسوي تو در پاي تو ريزد

نازم آن پاي كه از كوي وفاي تو نخيزد

شهريار آن نه كه با لشگر عشق تو ستيزد

"سعدي آن نيست كه هركز ز كمند تو گريزد

چو بدانست كه در بند تو خوش تر ز رهايي"

 در بند تو خوش تر ز رهايي مسي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:27  توسط mastaneh&amir | 
یه خیابون هست موازی نفت که ظفر رو به میرداماد وصل میکنه این راه هر روزه منه تا بیام برسم اداره امروز صبح یه آقایی بدون کمترین اهمیتی از یکی از فرعی ها با سرعت فراوان اوومد صاف جلوی این بنده حقیر و اینجانب با حداکثر توانم پای مبارک رو روی ترمز فشار دادم و هر آنچه روی صندلی بود ریخت کف ماشین که تصادف نکنم .... ماشین پشتی هم ترمز کرد و بوق آنچنانی (توجه کنید من جسارت نکردم و بوق نزدم) که حضرت آقای خطا کار سرش و از ماشین کرد بیرون (یه پسر بچه ۷ یا ۸ ساله هم توی ماشینش بود) و بنده را مزین به فحش های زیبایی فرمودند و آخرش هم گفت با اون مقنعه ات مملکت رو شماها به گ... کشیدید دیگه!!!  من چی کاره بیدم!!! خوب اداره که نمیتونم با موی شینیون شده برم !!! ... همینطوری که از دیروز ناراحت بودم به خاطر شرایط جسمی امیر (زیاد حالش خوب نیست) به اندازه کافی خلقمان ... بود اول صبحی اساسا حالمون رو جا آوردند ... و اینطوری بود که یاد تابستون پارسال افتادم ... کوچه ما از شریعتی به داخل یک طرفه است یه روز بعد از ظهر تقریبا ساعت ۳ یا ۴ که از سر کار میومدم خوونه کارین هم توی ماشین بود دیدم یه کامیون وسط کوچه نزدیک خوونه ما داره میاد به سمت شریعتی کمی صبر کردم بیاد رد بشه اما نیومد (داخل کوچه بعضی از خوونه ها هنوز عقب نشینی نکردند و امکان نداشت کامیون بتوونه از کنار من رد بشه ) خلاصه اومدم داخل و اون کامیون هم اومد جلو و داد زد : هوووو کجا داری میای؟! با تعجب گفتم کوچه یه طرفه است شما دارید خلاف میایید کمی برید عقب تا من برم توی پارکینگ خوونمون ( کافی بود ۵ متر بره عقب) گفت نه تو دنده عقب برو تا سر شریعتی! من نمیرم عقب ... پشت سرم یه ماشین تیره داخل کوچه شده بود و اساسا امکان عقب رفتن هم نبود خلاصه راننده کامیون ماشین رو خامووش کرد و ایستاد همونجا و گفت حالا هر کاری میخواهی بکن !... ماشین پشتی رسید و ایستاد بعد یه آقای قد بلند و درشت هیکل از توش پیاده شد و عصبانی رفت سمت راننده کامیون و گفت خیابوون یک طرفه اوومدی زور هم میگی چون زنه ؟! کارت ماشین و گواهینامه ات رو بده ... راننده کامیون فکر کرد اون آقا نسبتی با من داره گفت کی هستی تو که کارتم و بهت بدم و اون آقا کارت شناسایی اش و در آورد و عصبانی گفت رییس پلیس نامحسوس تهران .... خلاصه راننده کامیون افتاد به عذر خواهی که آقا ما شهرستانی هستیم بلد نبودیم اینجا رو و.... ما هم قند در دلمان آب میشد و من رسما میتوونستم اون آقای رییس پلیس  که در جواب تشکر ما لبخند زدند و دست تکان دادند که مهم نیست رو ببوسم  ( امیر جووون ببخش روم به دیفار )  رفتیم توی پارکینگ ولی با وجودی که در ۳ متری خوونه خودمون تقریبا ۲۰ دقیقه معطل ماندیم در گرمای تابستان با دخترک عزیزتر از جانمان که هی میگفت ای بابا مسی حالا شی (چی) کار کنیم ؟!! بابت زورگوویی یه آدم بی شعور حداقل دلموون خنک شد که حقمان را گرفتیم... اما امروز فقط فحش شنیدیم و بعد بغض کردیم و تووی دلمان هی فکر کردیم چی باید جواب میدادیم ؟! کاش منم بهش فحش میدادم یا ای کاش زده بودم به اوون ماشین گروونش تا دلم خنک میشد.....

مسی با مقنعه و مانتوی اداره!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:16  توسط mastaneh&amir | 
                            برای دخترم  که شاید روزی بتواند و ببخشد مرا

آفتاب می خواهم

داغ تا ذوب شدن

به امید تطهیر

شستشوی پیکرم با نور

عریان ! در اختیار ِ خورشید

در حسرت  دوباره ی رویش

و رهایی از تعفن ِ 

این چرک کهنه بد بو

که سر باز می کند گاه گاه

 اما

دردی همیشگی ست

مسی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط mastaneh&amir | 

ايستاده

در انتهای زمین،

در امتداد جنون،

نهایت تاریکی و

ابدیت تنهایی

نظاره گر روزهای رفته بر باد و

ویرانه های خاموش

خسته از تکرار ِ 

آوای جغد منحوس

هی باد را می خواند

تا بیاورد بوی تورا

یا ببرد هستی اورا ...

می سپارد به باد !

هر چه باداباد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط mastaneh&amir | 
برای دریای عزیزم که شبهای نبودنت با صدای زیبا و کلام مهربانش آسان میشود

 

چونان زنان پا به ماه

قدم از قدم بر نمی دارد

                             این شب صبور

سحر می کنم این بلندای یلدا را

دلخوش به معجزه شراب

همین جرعه های مانده در ته جام

در حسرت گریه های بی پروا و

فراموشی و خواب

مستم نمی کند و

سر نمی شود این حال خراب

کام تلخ من و نبودن تو

فرقی نمی کند این شبها

شراب و قهوه و آب

و با اینهمه مومن می مانم

                                  به برآمدن آفتاب

مسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:45  توسط mastaneh&amir | 
با اینکه امیر یکی از بهترین آدمهایی هست که خدا آفریده (احتمالا خدا هم اندازه من از وجودش خوشحاله) و بهترین آدمها هم گاهی به این نقطه میرسند که اینهمه زحمت چه فایده ای داشت بهتر بود ما هم مثل بقیه رفته بودیم از اینجا ...بحثی ندارم فقط وقتی این حرفها رو شنیدم یاد یکی از استادهای دانشگاه افتادم که یه روز گفت اگه من امشب بمیرم چند روز دیگه یکی دیگه میاد و به شما درس میده ...هر کاره ای باشید یکی پیدا میشه جانشین شما بشه اما جوری زندگی کنید که نبودتون معلووم بشه یکی جای من درس میده اما همیشه معلوومه که من نیستم و جای خالی ام هست .... نزدیک خوونه یه سوپر مارکت هست و یکی از بچه های کار غالبا توی پیاده روش می ایستاد (یه پسر چرک و لاغر و کمی پررو ) یه بار از مغازه که اوومدیم بیرون دوید جلوی من و گفت چسب نمی خری؟ بعد یه هو چشمش افتاد به لپ لپ کارین که توی نایلون خریدمون بود و سریع گفت برای من لپ لپ می خری؟ دوباره با کارین و پسرک برگشتیم توی مغازه و براش لپ لپ خریدیم و اومدیم بیرون از اون به بعد اوایل وقتی می دیدیمش کارین میگفت اِ... مامان پسره و بعدها میگفت مسی پسرمون! و پسرمون بدون حرف زیادی همراه ما می اومد توی مغازه و مثل کارین خرید میکرد و بی هیچ حرفی هم خریدش رو بر می داشت و میرفت یه چند وقتی بود که پسرمون نبود...دیروز کلاس داشتم و خیلی خسته رفتم خوونه کارین گفت:مسی ببخشید! .... من: چرا عزیزم؟ کارین: آخه هی برات کلاس میذارم ! من:  هان؟  خلاصه آخرش فهمیدم که منظور دخترم اینه که متاسفم که هی کلاس داری و خسته ای  به هر حال این ابراز محبت های عمیق همیشه بعدش یه چیزی هست اونم این بود : مسی میشه بریم قلبه(قلوه گوسفند) بخریم ؟ چند بخته(چند وقته) برام درست نکردی؟!!(کارین از بچگی اش قلوه دوست داشت و تقریبا هفته ای یکی دو بار میخوره و البته همیشه چند بخته که من درست نکردم) به هر حال راه افتادیم و رفتیم  سوپر مارکت و گوشت ...که پسرمون رو دیدیم و از شادی جیغ کشید و دوید طرفمون اونموقع بود که فکر کردم اون شادی برام اندازه دنیا ارزش داره! خیلی سال پیش که زیاد پرورشگاه میرفتم برای درس دادن به بچه ها و دیدن دختری که اونجا داشتم یه مدت حالم خووب نبود و نرفتم بعد از دو ماه اولین باری که رفتم بچه ها جیغ کشیدند از خوشحالی ... و یکی اشان در نهایت صداقت ازم پرسید :پس تو نمردی هنوز!!

همه اش همینه که این دنیا و این مملکت مال بچه هاست اوضاعش خرابه همه میدونیم ولی سعی کنیم درستش کنیم حتی اگه یه ذره باشه و اندازه یه بچه فقط دختر من یا تنها بچه شما که امکان رفتن از اینجا رو داره نیست همه بچه ها مال من و شما هستند و همه در قبالشون مسئولیم  فکر کنیم که چه دنیایی داریم می سازیم برای بچه ها و چه مملکتی براشون ارث میذاریم؟!!

مسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:15  توسط mastaneh&amir | 
 

من هنوز از اثر بوی خوشایندِ تو مست

در عجب از دل دیوانه که دلتنگ تو هست 

باز این دیوانه چو مرغی وحشی

میزند بر قفس سینه من

تا بفهمم که تو رفتی و دمی دیگر هم

بوی خوب تو ز تن خواهد رفت...

مرغ پر بسته دل باز تو را می خواند

ای همه هستی من در این شب وهم آلود

 باز آ ،

دل سودا زده ام غرق تمناي تو هست

 مسی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:23  توسط mastaneh&amir | 
مانده  در میانه ی رفتن 

رسیده ام به "نرسیدن"

بیزار از اینهمه انتظار و

به سر نرسیدن ِ

 این چله چهل ساله

مرده ام ...

نیازی به اثبات نیست

مجلس ترحیم و

جشن یابود

فراموششان کن 

برگیر نگاه از این بستر ناتمام

خسته ام

رهایم کن

رها...

 

مسی

پی نوشت: این پست نتیجه دلتنگی شدیدم برای امیر و گفتگوی تلفنی کوتاهی با پدر کارین بوده هی نگید چرا نوشتم رهایم کن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:44  توسط mastaneh&amir | 
غروب بهار و

نم باران و

باغ همسایه

دوباره می برد مرا

تا بهشت با تو بودن

اتاقی پرت

پرده ای رقصان و

گلدان پرگل شمعدانی

تخت خوابی مجاور پرده

 دست گرم آفتاب

 نگاه مهربان تو

صدای پای آب

روز فاصله تخت و دریا

کتابی سبک و قهوه و آفتاب

غروب خلسه و هم آغوشی و خواب

گاه گاه بارانی

آتش اجاق و شعرو شراب

 مسی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:44  توسط mastaneh&amir | 
در راستای اینکه این بنده حقیر از بدو خلقت هیچگاه هیچ تاریخی رو نتونستم در یاد نگه دارم(از تولد و روز مادر و ازدواج و....) خیال میکردیم روز معلم ۱۳ اردیبهشت هست و دیروز که خوش خوشان و در حال خواندن ترانه مبتذل آهای خانوم خوشگله.... با کارین وارد مهد شدیم دیدیم مامانهای دیگه با گل و کادو و شیرینی وارد شدند من یه دفعه اهنگم خاموش شد و کارین پرسید : مامان چرا دیگه نمیخوونیم؟ گفتم نه مامان جان بهتره نخوونیم  و بعد زود دمبمان را روی کولمان گذاشتیم امدیم بیرون با خودم گفتم عصری مامانم میرند دنبال کارین و من هدیه روز معلم رو فردا با کارین میبرم ...که مادر جان ساعت سه از مهمونی زنگ زدند و ما به سختی فهمیدیم خودمان باید برویم دنبال طفل دلبندمان  رفتیم و گفتیم رومون به دیفار ما تاریخ رو اشتباه کردیم ....کارین اومد و ذوق زده گفت : مسی امروز خیلی خوش گذشت واااااای مسی خاک رو سرم همه واسه خانووممون جایزه اورده بودند من ابروم رفت گفتم عزیزم همین الان میریم هدیه میخریم که فردا ابروت جمع بشه با کارین رفتیم طلا فروشی سکه پارسیان بخریم گفتم خوب عزیزم اسم معلمات چیه؟ کارین: سحر جوون  شقایق جوون خانووم دستشویی .... من و اقای طلا فروش غش کردیم از خنده و کارین با ناراحتی گفت خوب اسمش سخته به من چه مربوطی داره و ما هم مودب گفتیم بله دخترم بقیه اشان رو بگو و خلاصه ۷ نفر شدند گفت مسی بازم فکر کنم؟ گفتم نه مامان جان واقعا کافیه دیگه اصلا فکر نکن گفت باشه حالا واسه منهم یه النگو یه گردنبند ویه دستنبند طلان(دستبند طلا) میشه لطفا بخری؟ اقای طلا فروش گفت میشه یه بوس به من بدی کوچولو؟کارین هم گفت نه اصلا ولش کن مسی دستنبند طلان نمیخوام بریم خوونمون!!! و خلاصه امروز با هدیه رفتیم و همه هدیه ها رو خودش به مستخدم های شریف و مسئول و معلم های مهربون مهد داد و ما کلی افتخار کردیم به دخترمون که چقدر اجتماعی شده.... صبح قبل از اینکه از روی تخت بلند بشیم توی بغلم بود بهش گفتم کاش میشد تو همیشه همین قدی بمونی کارین گفت عیبی نداره مسی اگه بزرگ شدم بازم هم میام توی بغلت!!! چه زود داره بزرگ میشه...

پی نوشت: سکه پارسیان از ۱۰۰۰۰ تومان به بالا هست نگران نباشید ورشکست نشدم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:25  توسط mastaneh&amir | 
بخوانش

         به آوایی بلند

                        نامش را

                                  یا نوشته هایش را

او که از هستی

به نفس هایت قناعت کرد و

به خط و خبری از تو

می شکند

در این هجوم بی خبری

در این طوفان تنهایی

بخوانش

         تا به سحر نرسیده این شب بلند

مسی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط mastaneh&amir | 
رهایش نمی کرد

چون حجمی سیال

همه وجودش را می نوردید

گاهی پس کوچه های خیال و

گاهی پستوی دل

گاهی به دهان میرسید و

گاهی به دیده

تکه ای را چشم بارید و

تکه ای شعر شد در دهانش

و مابقی...

 بغضی فرو خورده در گلو و

دردی سرگردان در سینه

مسی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:44  توسط mastaneh&amir | 

شب عاقبت من نيست    

سهم من از اين هستي

عشق است و تو و مستي

نو هم نفس صبحي

نور است سلام نو

نو طلوع  خورشیدی

مهر است کلام تو

شب با نو نمی اید

شب با تو چه بی معنی است

تا عشق تو را دارم

شب عاقبت من نیست

مسی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 18:37  توسط mastaneh&amir | 
شنیده ای که چو دلی به دلی تنگ می شود

پای زمان به سنگ اشتیاق لنگ می شود

اینک ز من شنو که گر نباشد رجای وصل

`پای زمان نه لنگ برآنم که سنگ می شود

امیر 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:45  توسط mastaneh&amir | 
چون کودکی بهانه گیر

گریان به دنبال خیالت

می دود پا به پای خاطرات

دوباره هوای ابری دلتنگی 

دل خوش به خاطرات و پرسه های خیال

 بوی تو را می دهد هنوز

تا مست شود از این بوی دلپذیر

تا گذر این روزگار سخت

تا امدن دوباره ی تو

شاید فردا...

مسی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:0  توسط mastaneh&amir | 
من انقدر منتظر مانده ام

که "رسیدن" از خاطرم رفته

واژه غریبی است

                       یا مرده ام شاید

که اتاقم تکرار این ۴ دیوار سپید است و

شرابم تلخ تر از زهر و

تو از یاد برده ای مرا

                          -مثل خدا-

و خاک چه اندازه سرد است!!!

من سردم است

مثل همه سالهای نبودن تو

من همیشه بعد از هماغوشی لرزیده ام

حالا تو بگو هماغوش خاک

من همیشه دور از اغوش تو لرزانم

حالا تو بگو افتاب داغ کویر

اغوش تو نیست

من سردم است

و بیزارم از این  مانده هوای انتظار

بیا تا خواب خدا را بر هم نزنم

بیا!!!

مسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:19  توسط mastaneh&amir |