![]() |
![]() |
|
|
با گریه هم تمام نمی شود این بغض ناتمام تیر میکشد سرم حل شده ام در تیرگی شبم ! خالی از زندگی صادقانه می گویمت من زنده به بودنِ توام بگذار مادر نگران سرما باشدو دریچه ی باز اتاق نه این سقف کوتاه بی ستاره که بر سرم می ساید و شب که به پوست تنم چسبیده! من اینجا از پس دریچه هر شب به انتظار قدمهایت کوچه را می پایم
پی نوشت: انقدر حالم خوب نبود و دلتنگ و بی اشتها که ریسم (یه خانوم نازنین حدود ۵۰ ساله که خودش مثل اسمش می مونه نازنین و مهربان و البته جدی) وقتی خواستم برم امیر رو ببینم گفت برو عزیزم ...و وقتی برگشتم با تعجب گفت فکر کردم می بینی اش و سرحال برمیگردی چرا این شکلی شدی؟(امیر حالش خوب نیست) اگه این پست ها به هیچی شباهت ندارند نه شعر نه نثر نه هیچ چیز دیگه ای معذرت میخوام این روزها فقط مینویسم که رها بشم برام دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 8:54 توسط mastaneh&amir |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من مستانه هستم و اینجا رو با امیر مینویسیم.... گاهگاهی هم از دخترم کارینا(که به اختصار کارین صداش میکنیم) خواهم نوشت
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|